واژه های آسمانی

واژه‌های آسمانی عنوان مجموعه برنامه‌ای است که به مناسبت هفته دفاع مقدس منتشر می‌شود و در آن وصیت‌نامه تعدادی از شهدا مورد بازخوانی قرار می‌گیرد.
در ادامه متن این وصیت نامه قابل دریافت خواهد بود.

 

شهید سید محمود موسوی

 

شهادت 1390/06/13تپه جاسوسان سردشت توسط مزدوران ضد انقلاب

سلام مرا به همه دوستان و آشنایان برسانید و به آنان بگویید، اسلام و انقلاب باید به دست آقا امام زمان (عجّل‌الله تعالی فرجه‌الشّریف) برسد. برای رسیدن به این مقصد، باید از تمام خطرها و موانع عبور کرد. هرچند در این راه ممکن است خون جوانانی ریخته شود و جان عزیزانی نثار گردد و سهم کوچکی از این جهاد هم نصیب ما بشود.

خانواده شهدا را فراموش نکنید و برای آنان دلگرمی باشید. با حضورتان در تمامی صحنه و راه‌پیمایی‌ها و شرکت در مراسمات دینی و مذهبی، پشتیبانی خود را از نظام اعلان نموده و موجب یأس و ناامیدی دشمنان شوید.

 

شهید اسماعیل فرجوانی

 

شهادت سال 1365 در عملیات کربلای 4 آسمانی شد.

با سلام به همه کسانی که این متن را می‌خوانند و به تمامی امّت قهرمان و مقاوم و شهید پرور ایران. امّتی که هیچ‌گاه امام خود را رها نکرد و در سخت‌ترین روزها و برهه‌ها با عزمی راسخ و ایمانی استوار با توکّل به خدا و توسّل بر ائمّه اطهار (علیه السّلام) اسلام عزیز را در این زمان سرافراز کردند.
خواهران و برادران عزیز با شما هستم، با تمام کسانی که بر علیه ظلم شوریدند و اسلام را دوباره احیا کردند. اخلاق اسلامی را در خود دوباره احیا کنید و نگذارید که این شرم و حیا از بین جوانان برود و از آینده نیز هراسی به دل راه مدهید که وعده خداوند حق است و پیروزی از آن اسلام عزیز است.

 

شهید مجید ابوطالبی

 

شهادت: سال 1361 در عملیات مسلم‌بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار

من این راه را آگاهانه انتخاب کرده‌ام و در این راه فقط هدفم پیشبرد اسلام و فرمانبرداری از امر ولایت فقیه است و اگر در این راه کشته شویم و یا بکشیم، پیروزیم. مردم به راه شهیدان ادامه دهید و اگر موفق به زیارت کربلا شدید بدانید که در راه باز شدن کربلا، ما زیاد شهید داده‌ایم و شهیدان را هرگز فراموش نکنید.
در عراق قبر شش گوشه امام است که هم اکنون غریب و تنهاست اگر موفق به زیارت آنها شدید، به امام حسین (علیه السلام) سلام ما را برسانید و بگویید که ما نیز آرزوی زیارت ایشان را داشیتم و در این راه شربت شهادت نوشیدیم.

 

شهید غلامحسین خزاعی

 

شهادت: سال 1361 در عملیات مسلم‌بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار

ای دوست، دنیا مخلوطی از شهدها و عذاب‌هاست. اگر دوست بداری باخته‌ای و اگر دشمن بداری به خویش تاخته‌ای.
اگر سازگار باشی دمساز نباشد و اگر رها کنی همدمت گردد. اگر به او بیاندیشی خردت کند و اگر در اندیشه‌اش نباشی تباهت سازد. نه به سُروری دلگرم است و نه به خنده‌ای آرام گیرد، اگر بخندی به خنده‌ات گیرد و اگر بگریی به مسخره‌ات، آری امید دنیا منشأ همه ناامیدی‌هاست، اگر به امیدش خوگیری رهایت نکند و از خود بازت دارد و بخود پردازد. خوشی دنیا همچون قطره‌ای است که با یکبار نوشیدن تمام می‌شود و اگر بر زمین افتد هرگز بدست نخواهد آمد.

 

شهید جلال بارنامه

 

شهادت 18/03/1383 باغان. توسط عناصر ضد انقلاب به شهادت رسید.
از شهدای اهل سنت

مجددا سفارش می‌نمایم که اهل خانواده‌ام راه خدا و قرآن و اسلام را در پیش بگیرند.
نسبت به فقر و فقرا، سخاوتمند و مساعدت نمایید و با افراد ناپاک و خائن رفت و آمدی نداشته باشید.
همواره از حق دفاع کنید.
آرزو داشتم و دارم همچنان که خودم زندگی کرده‌ام تمام فرزندانم همین طور باشند و راهی را که من رفته‌ام و آن را می‌پیمایم، شماها آن راه را نیز بپیمایید. شاید این دنیا برای شماها سخت و دشوار به اتمام برسد و این همان خواست پروردگار است که برای افراد صالح خودش این دنیا را دنیای مشقت و سختی قرار داده و در آخرت اجر و پاداش آن را عطاء می‌فرماید.

 

شهید سید حمزه سجادیان

 

شهادت سال 1365 شلمچه
پدر چهار شهید
شهید سید حمزه سجادیان. پدر چهار شهید

ساپس خدای را که بر ما منت گذاشت و چنین نعمت بزرگی را نصیب و ما را از ظلمت به نور هدایت کرد تا بتوانیم چنین تحول عظیمی را نه تنها در کشور خود بلکه در جهان بوجود آوریم و این بزگترین افتخار است که فرماندهی لشکریانمان را حضرت مهدی ارواحنا له الفداء به عهده دارد. برادران و خواهران… از شما می‌خواهم که تقوا پیشه کنید و خود را بسازید و مستمندان را یاری و یتیمان را نوازش کنید.

ایشان بعد از شهادت چهار فرزندشان به شهادت رسیدند و هر بار که خبر شهادت یکی از فرزندان به ایشان می رسید با قلبی آرام و مطمئن به شکر گزاری خدایش مشغول می‌شد.

 

شهید درویشعلی شکارچی

شهادت 29/2/1365 منطقه حاج عمران

به پسرم واقعیت را بگویید. بگویید گلوله‌های دشمن سینه پدرت را نشان رفته. بگویید خون پدرت در تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش به زمین ریخته است و بگویید دشمنان دست‌های پدرت را در میمک، پاهای پدرت را در موسیان، سینه پدرت را در شلمچه، چشمان پدرت را در هویزه، حنجره پدرت را در ارتفاعات الله اکبر، خون پدرت را در رودخانه بهمن شیر و قلب پدرت را در خونین شهر دریدند. اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبهه‌های جنگ می‌جنگد، به پسرم واقعیت را بگویید. بگذارید قلب کوچک پسرم از استعمار و ظلم جریحه‌دار شود.




متن دومین قسمت مستند ویژه جانباز حمید حق شناس

 

راوی: ماجرای حمید حق شناس ، درگاهی است تا خستگی دوران و بی تابی ایام را ، به ثقل و سنگینی زمین بسپاریم و سبکتر زندگی کنیم … همچون او که سالهاست سبکبال و هوایی ، زندگی می کند …

حمید جان! دو روایت ما با لطف خدا ، نام شما را به خود گرفت … کاش در روزگاری که جز اعمال نیک و بد همنشینی برایمان نمانده است ، دعای تو و همرزمان شهیدت ، دلیل نجات و رستگاری ما بشود …

 

پشیمان نیستـم /  نمیخواهم که مادرم سختی بکشد

جانباز: در هر صورت هر آنچه بود گذشت، خدا رو شکر من هیچگونه پشیمانی ندارم. هیچ ناراحتی ندارم. درست است مجروحیتم زیاده، مشکلات خیلی دارم، سختی خیلی می کشم. شما ببینید تلفن که زنگ میزنه، من عصبی میشم. خیلی روی خودم کار کردم که حساسیتم کم بشه. با کسی کار دارم، می دانم چه کسی پشت خط هست، توان اینکه گوشی را بردارم ندارم.خیلی شبها تب میکنم،تشنه ام میشه. مخصوصا شبهای پاییز و زمستون خیلی سخته. از ساعت 9 و 10 تشنه و تب دارم. چون نمیخواهم خانواده را اذیت کنم. نمیخواهم مادرم همش متحمل سختی ها و نگهداری من بشود.

راوی: تصوّر و تصویر شما از زخم چیست ؟ … در خیال هم باور کردنی نیست که زخمی بر تن آدمی بنشیند و هرگز التیام نیابد … خدا کند کسی اینجای حرف ما را نشنود ، گاهی بدن جانبازان قطع نخاعی زخم می شود و هرگز شفا پیدا نمی کند …

 

امتحان الهی / سختی های حمیـد، رنج زندگی من

مادر: ایشون که کوچکترین حرکتی ندارند، من باید ایشون رو تکون بدم، پشتشون رو ماساژ بدم، از این ور بگردونمش اون ور. بالاخره ایشون کوچکترین کاری نمیتوانند بکنند. غذاشون رو باید بدم، سعی کنم تا جایی که میشه روحیشون رو حفظ کنم. البته بگم ایشون همیشه روحیه من رو حفظ میکنه. خدا میدونه اینقدر با روحیه است و اینقدر با طاقت است و اینقدر با صبر است که اصلا من از صبر ایشون نمیتونم بگم، چونکه زندگی بسیار سختی دارند.

سختی هایی که ایشون میکشه، همیشه تو روحیه من خیلی اثر داره. من برای خودم اصلا مهم نیست. من مادرم وظیفه ام هست. خداوند یک امتحانی است که به روی دوش من گذاشته. همیشه میگم خدایا از این امتحان سرفراز بیرون بیام. ولی سختی هایی که ایشون میکشه من رو رنج میده. برای من خیلی ناگوار است و خودش هم همیشه راضی است به رضای خدا. خدا میدونه تا به امروز کوچکترین ناراحتی نداشته. همیشه اینقدر روحیه پرتوانی داره که همه میگن ما می آییم خونه شما، شاد می شویم.

راوی: اینجا همیشه وضعیت سفید سفید است … شاید هم قرمز قرمز … هر روز صبح که مادر صبحانۀ فرزندش را آماده می کند ، آتش سنگین دلدادگی شروع می شود …

 

درمان دردهای حمیـد بسادگی امکان پذیر نیست

پدر: من از حمید راضی ام، خدا هم از او راضی باشه. و من یکی خسته نشده و نمیشم. خود من خیبر گیر نیستم که بگم من خودم این کار و میکنم اون کار و میکنم. نه یه موقع هایی من حمید رو برگردونم مادرش پانسمان کنه. والا من نباشم خونه، خود مادرش هم او رو بر میگردونه، چند  تا متکا زیر پا و پشتش، حمید رو روی شانه راستش میذاره و سمت چپش رو پانسمان میکنه. الان زجری که حمید ما درونش میکشه، ممکنه به ما نگوید،  و نمیگوید و نگفته. الان اگه حمید سر درد بگیرد، هیچ قرصی را نمیتوانم سر خود به او بدهیم. بایستی متخصص باشه.

رفقای حمید که میاینداینجا، بیشتر شون از مهندسین هستد. پزشک هستند و اونا میگن که ما میاییم پیش حمید آقا تا یه چیزی یاد بگیریم. حمید یه چیزی به ما بگه. اون اثر جانبازی اینه که توی قلب و روح و فکر اون رسوخ کرده. زندگی حمید، تخت هست و تشک و همین.

صبح که بلند میشم میرم سرکار، تاکسی. 7 میرم سر کار، 9 بر می گردم. هم کمک به خونه میکنم، هم کارهارو انجام میدم.

 

 

راوی:   ربع قرن از جانباختگی این بسیجی در حال شهادت ، می گذرد … پدرش حرفهایی می زند که شاید با گوش های ما غریبه باشند … در این خانه هر روز مارش عملیات نواخته می شود …

پدر در خیابان هم که هست ، دلش کنار تخت فرزند ، پاسبانی می دهد … این لرزش دستها گهوارۀ رشد عاطفه ها هستند … در مکتب حقایق ، پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی …

 

ثبت نام دوستان برای پرستاری / پشتیبانی از ولایت فقیـه 

جانباز: مسائلی که من دارم، تمام اعضای خانواده، حالا پدر مادرم که مستقیم با من زندگی می کنند، و مراقبت می کنند و درگیر هستند، برادرم این سالها خیلی مشکلات من رو تحمل کرده و رفع کرده، هرکسی که با من ارتباط دارد، به همان نسبت که نزدیک تر است، ترکش های بیشتری بهش میخوره. حالا از دوستانم که دورترن، یه وقتایی من میرم بیمارستان، حالم بد میشه، دیگه خانواده از صبح هستند تا عصر. توان اینکه شب تا صبح بایستند، نیست. دوستای ما ثبت نام میکنند، خودشتون مث شیفت بیمارستان، هرشب یکیشون میاد پیش ما . می ایستند و کمک کار ما هستند.

تشکر یک لغت کوچکی است برای این همه مشکلاتی که من برای خانواده ام به وجود اوردم. فقط دعا میکنم خداوند انشاالله در دنیا و اخرت بهشون خیر بدهد. انشاالله که خداوند خودش جبران زحماتشون رو بکند.

امام فرمودند پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد، ما دیگه این سالها تو خیلی از بزنگاه های مهم این رو تجربه کردیم، حس کردیم که در اثر عدم تبعیتچه مشکلاتی پیش آمد و تبعیت از ایشون، انجام وظایف، انجام فرامینی که ایشون دادند، چه برکاتی برای این نظام و انقلاب داشت. انشاالله خدا ما را قدر دان وجود ایشون قرار بده.

راوی: حمید ، از زحمات پدر و مادر با لحن خودش ، تشکر می کند … پدر پر شکستۀ پروانه اش را به دست می گیرد ، تا شاید یکبار دیگر بوی عشق ، به کوی لیلی بوزد … دیر یا زود ، حق شناس و یادهای شیرینش ، خاطره های تاریخی این دیار می شوند … روزی می رسد که آیندگان ، با این تصاویر ما را قضاوت خواهند کرد … کاش آن روز ، شرمندۀ امروز جانبازان نباشیم …

من خبر دقیق دارم که دشمنان قسم خوردۀ ملّت ایران از همین حس غریب و قشنگ مردم عاشورایی ایران ، هراس و واهمه دارند نه از زرّادخانه ها و توان نظامی ما …

ماجرای حمید حق شناس ، درگاهی است تا خستگی دوران و بی تابی ایام را ، به ثقل و سنگینی زمین بسپاریم و سبکتر زندگی کنیم … همچون او که سالهاست سبکبال و هوایی ، زندگی می کند …

haghshenas]

   راوی: آقا جان یابن الحسن العسکری! درود و سلام خدا و رسولانش بر شما و اجداد پاکتان باد. رسم انتهای برنامه از آسمان، استغاثه به حضور شماست. لکن با اجازه شما پایان این برنامه را به نام عموی بزرگوارتان حضرت عباس بن علی (علیه السلام) سند می زنیم. بنام مردی که به جانبازی آبرو عطا کرد. ما معتقدیم که رسم عشق بازی قمر بنی هاشم (سلام الله علیه)، این گونه بذر صبر را در دلهای این مردان بی ادعا پروانده است. آقاجان! ای علمدار کربلا و ساقی عطاشا، ماهم تشنه جانبازی و شهادت هستیم. چه کنیم که معبر وصل تنگ و باریک شده است و جز عاشقان بی پروا را به سرزمین رسیدن راه نمی دهند. این دست خالی ما و کرم بی انتهای شما…

أللهم عجل لولیک الفرج …




متن اولین قسمت مستند ویژه جانباز حمید حق‌شناس

گاهی خواندن چند خط از حرفهای یک جانبـاز و خانواده اش، دروازه های شهر عشق را به روی ما می گشایـد. کافی است در قلب و پنجرۀ احساس ما بسته نباشد.

ما در روابط عمومی گروه تلویزیونی از آسمان، برای ثبت در تاریخ و آشنایی بیشتر مراجعه کنندگان، حرفهای شنیدنی مصاحبه شوندگان در برنامه های تولیدی را پیاده سازی کرده و به همراه بخش هایی از گفتار متن همان برنامه به حضور پیشکش می کنیـم. بادا که مورد عنایت شهیـدان قرار بگیـرد.

 

قسمت نخست از روایت: زخم های ماندگار

راوی: سال 1392 ، تهران ؛ یک روز نسبتاً گرم پاییزی …

خیابانهای قدیمی شهر دست به دست هم می دهند تا ما به فلکۀ چایچی در شرق تهران برسیم … میدانی که حالا نام بزرگ شهیدان بر آن نقش بسته است … کمی آنطرف تر از آن میدان کوچک و قدیمی ، مردی که رفت تا افقی به خانه برگردد منتظر ما بود … قصۀ ما در همین لحظه آغاز می شود … یکی بود که هنوز هم هست با این تفاوت که آنروزها عمودی بود حالا افقی …

نام شخصیت اصلی داستان ما ، حمید حق شناس است ، جانباز قطع نخاع گردنی … مردی که سالهاست در لحظۀ شهادت زندگی می کند … حق شناس بر روی یک تخت ساده ، به ما خوش آمد گفت … شاید برخی به ما خرده بگیرند ولی بگذارید اینگونه بگوییم: حمید با تمام احساسش ، در برابر ما ایستاد و به ما خوش آمد گفت …

 

حضور در جبـهه از دوران دبیرستان

جانباز: بنده حمید حق شناس هستم متولد سال 1343 تهران. ما عضو انجمن اسلامی مدرسه خودمان بودیم. تهران می‌رفتم همین خیابان دروازه شمیران. مدرسه شهید سروندی. ما توی مسجد محل پایگاهی داشتیم بعداً اعزاممون کردند برای آموزش. گفتند بچه‌هایی که تو بسیج ثبت نام کردند آموزش نظامی و آموزش بسیج ببینند. سال 58 من توی شهر همدان منطقه عباس آباد آموزش نظامی دیدم. چون ما اصالتا برای اسد آباد همدان هستیم. تابستان آن سال رفتیم دوره آموزش نظامی را دیدیم. یک آقایی بود اون روز یادم میاد به نام آقای امینی مسئول انجمن اسلامی و معاون مدرسه بود. یک دفتری بود توی آموزش پرورش، معاونت اعزام. بچه‌های دبیرستان و کسانی‌که داوطلب بودند اعزام می‌کردند. ما وقتی رفتیم آنجا دیگه تقریبا دیر شده بود. ساعت‌های آخر بود چون نتوانسته بودم زودتر از آن برم توی اون مکان ثبت نام. گفتند: حالا حق شناس تو برو ما بعدا برایت پرونده تشکیل می‌دهیم. منظور این که ما تو عملیات رمضان همینطور بدون اینکه ثبت بشود و پلاک بگیریم، رفتیم آنجا. وقتی هم برگشتیم گفتند: حالا خدا قبول کند رفتی و آمدی، دیگه برای سری بعد اسمتو می‌نویسیم. آن موقع هم بچه‌هایی که توی جنگ شرکت می‌کردند چون کلاس‌ها رو به طور مستمر شرکت نمی‌کردند، یه فرمی می‌دادند بچه‌های جنگ می‌دانند به اسم فرم شماره 1 و 2 و 3 هر کسی به نسبتی که تو جنگ بود کلاس‌های جبرانی می‌گذاشتند یا اجازه می‌دادند تو امتحانات خرداد یا شهریور که نبودیم، در دوره آبان و آذر امتحان بدهیم. سال 63 دیپلمم را گرفتم. کنکور شرکت کردم.

راوی: بزرگیِ عدد شهدای دانش آموز ، تمام ماجرا را بی مقدمه شرح می دهد … بیش از 36 هزار شهیـد دانش آموز یعنی : دل نشان شد سخنم ،  تا تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد …

بالأخره قفل زبانش گشوده شد و از روزها جنگ برای ما تعریف کرد … از روزهایی که در آتش پروانه سوزِ عملیات رمضان شرکت کرد … حمید حق شناس بارها در جبهه مجروح شد اما همچنان کوله بار ایمانش ، پُر از شوق پر کشیدن بود …

 

 

اخبار ضد و نقیض جنگ / اعزام مجدد به جنگ در دوران دانشجویی

جانباز: بعد دانشگاه ابوعلی سینا همدان رشته ساختمان‌های بتنی قبول شدم و رفتم دانشگاه. سال 64 عملیات والفجر 4 بنده با همون بچه‌های استان همدان و دوستان دانشگاهی‌مان اعزام شدیم منطقه فاو. تقریبا آن دوره اعزام، واسه من 3 ماه طول کشید. من بعد از آن برگشتم دانشگاه. دیگه دانشگاه بودم چون درس‌هایم خیلی عقب افتاده بود. من دانشگاه بودم که گفتند عراق حمله کرده اومده اسلام اباد رو گرفته. خبرهای ضد و نقیض می‌آمد. اخبار هم درست اطلاع‌رسانی نمیشد. گفتند نیروهای منافقین تا کرمانشاه آمدند و کرمانشاه دارد به تصرف نیروهای عراقی در می‌آید و داره سقوط می کنه. اصلا برای ما یک حالت شُکّه کننده بود که چرا اینجوریه. من یادمه اون روزها  من خودم به شخصه واقعا احساس خجالت می‌کردم. احساس شرمندگی می‌کردم. احساس این می‌کردم شاید ما تو جنگ سفت نبودیم که این روزها را ببینیم. بعد از آن امدم رفتم سپاه و جزء نیروهای بسیجی اعزام شدیم. یک محوری بود بین سقز و دیوان دره که به سمت شمال می‌رفتی دست چپ می‌رفت روی نوارمرزی. آن موقع بهش می‌گفتند محور شهید مطهری. اسم روستاهایش را یادم نیست. اسم‌هایی بود که تو جنگ به محورهای خاصی اسم گذاری می‌شد. در آنجا درگیری بود. ما با فرمانده گردان و یکی دیگر از بچه‌ها با یک جیپ 106 می‌رفتیم هر روز هم کمین می‌زدند در آن منطقه. آنجا به این بچه‌هایی که توی پایگاه بودند سر می‌زدیم. بین یکی از این روستاها ما کمین خوردیم. جیپ ما توی پیچی بود که زدند و ماشین ما رفت داخل دره. من در آنجا مجروح شدم و همین مساله اصلیم که از گردن آسیب دیدم، ضایعه نخاعی برایم پیش اومد.

راوی: حرف ، حرف عشق است … حرف عشق را از کسی باید شنید که تن به تیغ روزگار سپرده است و اینچنین سر به راه خانۀ دوست شده … حمید را باید فهمید ، او دیدنی و شنیدنی نیست …

 

سختی دوران جانبـازی / احساس شادی از نفس کشیـدن در این مملکت

جانباز: اگه وارد جزئیات بشویم شاید به درازا کشیده شود. یک کسی که هیچ حرکتی ندارد. هرکسی می‌تواند پیش خودش این تجسّم را بکند. کسی که از نوشیدن آب و خوردن غذا و مسواک و رفت و آمد هیچ کاریش را نمی‌تواند بکند این فشار به خانواده‌اش تحمیل باشه چه فشار سنگینیه. ولی میگویم با همه این مشکلات و همه این‌ها من فکر می‌کنم که خود من حداقل بهای ناچیزی را دادم برای این انقلاب. آن احساس شادی ای که در نفس کشیدن توی این مملکت تو این نظام دارم خیلی بیشتر از آن ناراحتی است که دارم به طبع تحمل می‌کنم. به طور شبانه‌روز و در دقایق زندگی، من درگیرم. خانواده‌ام خیلی خسته می‌شوند ولی بنده خداها جلوی من شکوه نمی‌کنند. پشت سرم یک چند لحظه که میگذره خودشون آروم میشن و ساکت می شوند، شاکر خداهستند. چون خیلی راحت میشه این بار را کمتر تحمل کنند. یعنی من را آسایشگاه بفرستند یا پرستاری بیاد از من مراقبت کند ولی اینها قبول نمی‌کنند.

راوی: مادر حمید ، جوانی اش را نذر بودن فرزند کرده است … حق شناس می گفت در تمام این سالها ، پدر و مادرم حاضر نشدند حتّی برای یک‌روز مرا به آسایشگاه جانبازان بسپارند … پدر و مادری ، از سال 1367 تا به امروز و روزهای نیامده ، پرستار تن زخمی پرستوی آرزوهایشان شده اند … کاش حضرت حافظ اینجا بود این همه عشق را با واژه هایی صبور ، غزل می کرد …

 

 

یک ماه بی خبری از قطع نخاع شدن حمیـد / فقط خدا از حال حمیـد با خبر است

مادر جانباز: وقتی که اومدم بالاسر حمید اقا دوستانش مثل برادر بودند. نسبت فامیلی داشتیم و با ما خیلی صمیمی بودند. آمدند روی حمید اقا رو کشیدند بالا. گفتند: دستش هست پایش هست. هیچ چیزیش نیست. ناراحت نشو. منم تا یک ماه اول نمیدانستم. می‌دانستم که گردنش شکسته ولی چون که 27 کیلو وزنه روی سرش آویزون کرده بودند. از پشت سرش اویزون بود به تخت. بعد من هی می گفتم چرا حمید دست و پایش را تکان نمی دهد؟ برگشتند گفتند بخاطر اینکه وزنه ها رو سرشه. دیگه بعد از یکماه من متوجه شدم که حمید اقا تا آخر عمرش همین سختی ها و همین ناراحتی ها هست دیگه.

سختی‌هایی که ایشون میشکه فقط خدا میدونه . من همیشه میگم این بچه‌های شهید، به لقاء الله پیوستند و یک آن راحت شدند ولی واقعا این بچه‌های نخاعی که ما باهاشون سرو کار داریم. البته جانبازای دیگه سختی های خودشون رو دارند. ولی واقعا زندگی قطع نخاعی های گردن خیلی مشکله.

شما تصور کنید که یک مژه می افته تو چشم ایشون. این مژه با چه سختی هایی باید از چشم ایشون در بیاد. این کوچکترین کارشونه . بعد زندگی سختیه دیگه ولی ایشون با تمام صبر و مقاومت تا الان الحمدالله، خدا روشکر مقاومت کرده و ایستادگی کرده.

همینجور خونه بود بیهوش شد و رفت تو کما. دیگه ما بردیمش بیمارستان ساسان. یک ما توی کما بود. بعد یک ماه همینطوری خود به خود به هوش اومد.

راوی: با مادر جانباز که هم کلام شدیم ، سخن گونه اش تغییر کرد … او گله ای از روزگار نداشت و چیزی از دردهایش برای ما نگفت … تا شدم حلقه بگوش در میخانۀ عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم …

مادر ، پسرش را مهیای نماز می کند … به گیرنده های خود دست نزنید ، این تصاویر حقیقی است … حقیقتی که فقط بر دلهای شکسته اثر ، ظهور می کند … به عارفان واصل بگویید ، عبادات شبانۀ شما مقبول تر است یا وضوی اجاره ای این مرد عاشق …

 

 

سه روز غذا نخوردم / بار مسئولیت بر دوش مادر ماست

برادر حمید: دقیقا یادمه حدودا 3 روز هیچی نمی خوردم. یعنی وضعیت روحی خیلی بدی داشتم. اون موقع هم خیلی وضعیت ظاهری ایشان ناجور بود چون وزنه های زیادی اویزون کرده بودند به سرش کشش می دادن که مهره ها برگرده. خوب معمولا کسانی که نخاعی میشن تا یک سال یک سال و نیم وضعیتشون اصلا مشخص نیست. طول میکشه. چون باید زمان بگذره تا مشخص بشه سطح ضایعه در چه حدی است. خیلی سخت بود. حالا الحمدالله پشت سر گذاشتیم. ما هم واقعا از خدا شاکریم که تونستیم خدمت به ایشون کنیم. التبه کار خاصی هم من انجام نمیدم. چون بیشتر کارهایی که انجام میشه توسط مادرم هستم. چون تقریبا از زمانی که ازدواج کردم، میام کاری باشه انجام میدم  ولی واقعا بار مسئولیت ایشون با مادرم هست.

 

 

راوی: در تمام این سالها ، برادر حمید همراه و همسنگر او بوده و هست … حرفهای او هم شنیدنی بود … شنیدیم ولی شنیدن کجا و تحمل بی منّت این همه رنج کجا …

سیر زندگی در این خانه ، طبیعی و عادی است … حق شناس گاهی کتاب می خواند و گاهی با مادر ایثارگرش درد و دل می کند … هر چه هست بوی پاکی و صفا می دهد …

 

 

زخم های بیست و چند ساله / حمید هنوز هم بچه مسجدی است

پدر حمید: از من خواستند راجع به حمید، شهید زنده صحبت کنم. آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. حمید احتیاجی به صحبت های من ندارد که من بگم از اینکه پدرشم این بچه چه‌ها میکشه. شما ببینید  یک بچه که مریض بشه اگه یکی دو روز طاق باز بخوابه این خانواده بهم میریزه از هم می پاشه ولی حمید قریب 26، 27 ساله طاق باز می خوابه. الان من برش می گردونم حمید رو به سینه می چسبانم. مادر، بنده خدا پانسمان میکنه الان پانسمان حمید به عهده مادرش هست. مخصوصا برادرش سعید اونم بنده خدا خیلی زحمت میکشه. حمید را یه موقعی این ور اون ور میبره یه موقع به مادر کمک میکنه میاد یه موقع میاد می برد حمام در وقتش. پشتش باید اب بخوره باید نظافت بشه که یه دفعه زخم ها زیاد نشه. الان 20 و چند ساله این بچه پشتش زخمه. هیات میره مسجد میره. سوگواری میره. یه موقع بعضی از این رفقا دعوتش میکنن. می بینی ساعت 6 بعد از ظهر رفته ساعت 1 نصف شب برمیگرده خونه. هر چی بیشتر بشینه روی ویلچرش زخمش بیشتر میشه. اینا زحمتش به عهده مادرشه.

راوی: با پدر جانباز صد در صد روایتمان همکلام شدیم … حرفهای پدر حمید ، بوی سوختگی می دهند … بوی سوختگی جگر … پیرمرد زبانش نرم و احساسی است اما غرور مردانه اش اجازه نمی دهد سفرۀ دلش گشوده شود …

باید پدر بود و از داغ 25 سالۀ فرزند خبر داشت تا این دل گفته های نا شنیده ، در جان ما اثر کند … او ربع قرن است که از شهیدش پرستاری می کند … این پدر و آن مادر هر چه از توان و قدرت در کف خویش داشتند ، به پای فرزندشان ریختند …

 

زیاد شدن عوارض جانبازی / سختی پرستاری از جانبازان قطع نخاع گردن

جانباز: هرکسی که ضایعه نخاعی داشته باشه حتما مشکلات کلیوی داره. مشکلات اورولوژی داره. دیگه همه قسمت های بدن درگیره. من از گردنم که این مساله اتقاق افتاده. بالاتر از گردنم مشکل داره، فکم ضربه خورده شکسته. در هر صورت همیشه عوارضش سال به سال شاید ماه به ماه داره بیشتر میشه. مثلا استخوان سازی میکنی کلیه هات سنگ میاره عفونت میکنه، کار نمیکنه. دائم درگیر این هستم. بهتر نشدیم سال به  سال عوارض دیگری هم میاد مزید بر علت میشه. مشکلاتمان بیسشتر میشه. من فقط خودم تحملش میکنم. منتها بقیه باید درگیر بشن مکشلات ما را دفع کنند، رفع کنند. هم جلوگیری کنند واسه ما سخت نشه. زخم نشیم و مراقبت کنند که یکسری بیماری ها سراغ ما نیاید. این بیماری هایی هم که داریم زخم شده باید پانسمان کنند. مشکلات داریم. هم خودم هم خانواده هم هرکسی به یک نوع. خواسته خداوند چی واسه ما مقدر کنه ولی اینطور بوده همیشه. هر کی به مانزدیک تره اونم باید باید به هر نسبتش مشکلات بنده رو تحمل کنه. درگیر مشکلات ما بشه.

راوی: اینجای داستان را درِ گوشی می گوییم تا گوش نا محرم نشنود : مردی در سرمای شب دندانهایش از سرما به هم می خورند و قادر نیست خودش را گرم کند و … بگذریم ، آن مرد حاضر نشد کسی را از خواب بیدار کند ….

 

ما مدیون شهدا هستیـم / خداوند به رهبر انقلاب عمر باعزت و طولانی بدهد

جانباز: تو گردان بچه ها باهم دست به دست هم میدادند صیغه برادری میخوندند. من با این شهید حمید رضا اورعی اون سال صیغه برادری خوندیم با هم برادر شدیم. انشاالله این شهید دعاگوی ما باشند. انشاالله ما رو شفاعت کنند.

من واقعا به این معتقدم که این شهدا همه هستیشون رو به خاطر خدا دادند. اگر ما انشاالله یه مقداری طهارت روحی داشه باشیم میتونیم با این شهدا ارتباط داشه باشیم. حوائجمون خواسته هامون رو از اینا بخواهیم که این شهدا دعا کنند خدا دعاهای ما رو مستجاب کنه. انشاالله که همه شماها همه جوونا در پناه خدا باشند . انشاالله هممون مشمول دعاهای شهدا باشیم. انشاالله تو درس تحصیل و زندگیتون موفق باشید.

انشاالله خداوند به رهبر انقلاب عمر باعزت و طولانی بده ما دعاگویشان همیشه هستیم. انشالله پرچم این انقلاب به دست ایشون به دست حضرت مهدی برسد. حالا خیلی ها میگن دوست داریم ایشون رو ببینیم. منم دوست دارم ولی واقعا راضی نیستم حتی ثانیه ای از وقت ایشون گرفته بشه که من ایشون رو ببینم. انشاالله خدا وجود ایشون رو از جمیع بلیات محفظو ظ کنه توفیق به همه بده انشالله پیروی کنند.

    راوی: حمید حق شناس در ابتدای جنگ دانش آموز بود و در انتهای آن دانشجو … او هم رزمندۀ جبهۀ جنگ بود و هم جهادگر میدان دانش … حمید خوش اخلاق شهر قصۀ ما ، در هنگامۀ شهادت آرامش ، از سنگر دانشگاه به آوردگاه مردانگی هجرت کرده بود …

خدایا! حرف آخر این برنامه درد دل ما با ذات حکیم و رحیم توست. ما در انتظار دوازدهمین فرزند حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) پیر شدیم و هنوز پرده‌های غیبت نیفتاده‌اند. خدایا این بار خون بیش از یک صدو هشتاد و هشت هزار شهید دفاع مقدسمان را به میدان دعا آورده ایم تا به حرمتشان فرج منتقم غم های شیعه را طلب کنیم.

 

6