۰۱ اسفند ۱۳۹۶ |

طعم رضایت؛

متن دومین قسمت مستند ویژه جانباز حمید حق شناس

حمید جان! دو روایت ما با لطف خدا ، نام شما را به خود گرفت ... کاش در روزگاری که جز اعمال نیک و بد همنشینی برایمان نمانده است ، دعای تو و همرزمان شهیدت ، دلیل نجات و رستگاری ما بشود ...

image_pdfimage_print

 

راوی: ماجرای حمید حق شناس ، درگاهی است تا خستگی دوران و بی تابی ایام را ، به ثقل و سنگینی زمین بسپاریم و سبکتر زندگی کنیم … همچون او که سالهاست سبکبال و هوایی ، زندگی می کند …

حمید جان! دو روایت ما با لطف خدا ، نام شما را به خود گرفت … کاش در روزگاری که جز اعمال نیک و بد همنشینی برایمان نمانده است ، دعای تو و همرزمان شهیدت ، دلیل نجات و رستگاری ما بشود …

 

پشیمان نیستـم /  نمیخواهم که مادرم سختی بکشد

جانباز: در هر صورت هر آنچه بود گذشت، خدا رو شکر من هیچگونه پشیمانی ندارم. هیچ ناراحتی ندارم. درست است مجروحیتم زیاده، مشکلات خیلی دارم، سختی خیلی می کشم. شما ببینید تلفن که زنگ میزنه، من عصبی میشم. خیلی روی خودم کار کردم که حساسیتم کم بشه. با کسی کار دارم، می دانم چه کسی پشت خط هست، توان اینکه گوشی را بردارم ندارم.خیلی شبها تب میکنم،تشنه ام میشه. مخصوصا شبهای پاییز و زمستون خیلی سخته. از ساعت ۹ و ۱۰ تشنه و تب دارم. چون نمیخواهم خانواده را اذیت کنم. نمیخواهم مادرم همش متحمل سختی ها و نگهداری من بشود.

راوی: تصوّر و تصویر شما از زخم چیست ؟ … در خیال هم باور کردنی نیست که زخمی بر تن آدمی بنشیند و هرگز التیام نیابد … خدا کند کسی اینجای حرف ما را نشنود ، گاهی بدن جانبازان قطع نخاعی زخم می شود و هرگز شفا پیدا نمی کند …

 

امتحان الهی / سختی های حمیـد، رنج زندگی من

مادر: ایشون که کوچکترین حرکتی ندارند، من باید ایشون رو تکون بدم، پشتشون رو ماساژ بدم، از این ور بگردونمش اون ور. بالاخره ایشون کوچکترین کاری نمیتوانند بکنند. غذاشون رو باید بدم، سعی کنم تا جایی که میشه روحیشون رو حفظ کنم. البته بگم ایشون همیشه روحیه من رو حفظ میکنه. خدا میدونه اینقدر با روحیه است و اینقدر با طاقت است و اینقدر با صبر است که اصلا من از صبر ایشون نمیتونم بگم، چونکه زندگی بسیار سختی دارند.

سختی هایی که ایشون میکشه، همیشه تو روحیه من خیلی اثر داره. من برای خودم اصلا مهم نیست. من مادرم وظیفه ام هست. خداوند یک امتحانی است که به روی دوش من گذاشته. همیشه میگم خدایا از این امتحان سرفراز بیرون بیام. ولی سختی هایی که ایشون میکشه من رو رنج میده. برای من خیلی ناگوار است و خودش هم همیشه راضی است به رضای خدا. خدا میدونه تا به امروز کوچکترین ناراحتی نداشته. همیشه اینقدر روحیه پرتوانی داره که همه میگن ما می آییم خونه شما، شاد می شویم.

راوی: اینجا همیشه وضعیت سفید سفید است … شاید هم قرمز قرمز … هر روز صبح که مادر صبحانۀ فرزندش را آماده می کند ، آتش سنگین دلدادگی شروع می شود …

 

درمان دردهای حمیـد بسادگی امکان پذیر نیست

پدر: من از حمید راضی ام، خدا هم از او راضی باشه. و من یکی خسته نشده و نمیشم. خود من خیبر گیر نیستم که بگم من خودم این کار و میکنم اون کار و میکنم. نه یه موقع هایی من حمید رو برگردونم مادرش پانسمان کنه. والا من نباشم خونه، خود مادرش هم او رو بر میگردونه، چند  تا متکا زیر پا و پشتش، حمید رو روی شانه راستش میذاره و سمت چپش رو پانسمان میکنه. الان زجری که حمید ما درونش میکشه، ممکنه به ما نگوید،  و نمیگوید و نگفته. الان اگه حمید سر درد بگیرد، هیچ قرصی را نمیتوانم سر خود به او بدهیم. بایستی متخصص باشه.

رفقای حمید که میاینداینجا، بیشتر شون از مهندسین هستد. پزشک هستند و اونا میگن که ما میاییم پیش حمید آقا تا یه چیزی یاد بگیریم. حمید یه چیزی به ما بگه. اون اثر جانبازی اینه که توی قلب و روح و فکر اون رسوخ کرده. زندگی حمید، تخت هست و تشک و همین.

صبح که بلند میشم میرم سرکار، تاکسی. ۷ میرم سر کار، ۹ بر می گردم. هم کمک به خونه میکنم، هم کارهارو انجام میدم.

 

 

راوی:   ربع قرن از جانباختگی این بسیجی در حال شهادت ، می گذرد … پدرش حرفهایی می زند که شاید با گوش های ما غریبه باشند … در این خانه هر روز مارش عملیات نواخته می شود …

پدر در خیابان هم که هست ، دلش کنار تخت فرزند ، پاسبانی می دهد … این لرزش دستها گهوارۀ رشد عاطفه ها هستند … در مکتب حقایق ، پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی …

 

ثبت نام دوستان برای پرستاری / پشتیبانی از ولایت فقیـه 

جانباز: مسائلی که من دارم، تمام اعضای خانواده، حالا پدر مادرم که مستقیم با من زندگی می کنند، و مراقبت می کنند و درگیر هستند، برادرم این سالها خیلی مشکلات من رو تحمل کرده و رفع کرده، هرکسی که با من ارتباط دارد، به همان نسبت که نزدیک تر است، ترکش های بیشتری بهش میخوره. حالا از دوستانم که دورترن، یه وقتایی من میرم بیمارستان، حالم بد میشه، دیگه خانواده از صبح هستند تا عصر. توان اینکه شب تا صبح بایستند، نیست. دوستای ما ثبت نام میکنند، خودشتون مث شیفت بیمارستان، هرشب یکیشون میاد پیش ما . می ایستند و کمک کار ما هستند.

تشکر یک لغت کوچکی است برای این همه مشکلاتی که من برای خانواده ام به وجود اوردم. فقط دعا میکنم خداوند انشاالله در دنیا و اخرت بهشون خیر بدهد. انشاالله که خداوند خودش جبران زحماتشون رو بکند.

امام فرمودند پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد، ما دیگه این سالها تو خیلی از بزنگاه های مهم این رو تجربه کردیم، حس کردیم که در اثر عدم تبعیتچه مشکلاتی پیش آمد و تبعیت از ایشون، انجام وظایف، انجام فرامینی که ایشون دادند، چه برکاتی برای این نظام و انقلاب داشت. انشاالله خدا ما را قدر دان وجود ایشون قرار بده.

راوی: حمید ، از زحمات پدر و مادر با لحن خودش ، تشکر می کند … پدر پر شکستۀ پروانه اش را به دست می گیرد ، تا شاید یکبار دیگر بوی عشق ، به کوی لیلی بوزد … دیر یا زود ، حق شناس و یادهای شیرینش ، خاطره های تاریخی این دیار می شوند … روزی می رسد که آیندگان ، با این تصاویر ما را قضاوت خواهند کرد … کاش آن روز ، شرمندۀ امروز جانبازان نباشیم …

من خبر دقیق دارم که دشمنان قسم خوردۀ ملّت ایران از همین حس غریب و قشنگ مردم عاشورایی ایران ، هراس و واهمه دارند نه از زرّادخانه ها و توان نظامی ما …

ماجرای حمید حق شناس ، درگاهی است تا خستگی دوران و بی تابی ایام را ، به ثقل و سنگینی زمین بسپاریم و سبکتر زندگی کنیم … همچون او که سالهاست سبکبال و هوایی ، زندگی می کند …

haghshenas]

   راوی: آقا جان یابن الحسن العسکری! درود و سلام خدا و رسولانش بر شما و اجداد پاکتان باد. رسم انتهای برنامه از آسمان، استغاثه به حضور شماست. لکن با اجازه شما پایان این برنامه را به نام عموی بزرگوارتان حضرت عباس بن علی (علیه السلام) سند می زنیم. بنام مردی که به جانبازی آبرو عطا کرد. ما معتقدیم که رسم عشق بازی قمر بنی هاشم (سلام الله علیه)، این گونه بذر صبر را در دلهای این مردان بی ادعا پروانده است. آقاجان! ای علمدار کربلا و ساقی عطاشا، ماهم تشنه جانبازی و شهادت هستیم. چه کنیم که معبر وصل تنگ و باریک شده است و جز عاشقان بی پروا را به سرزمین رسیدن راه نمی دهند. این دست خالی ما و کرم بی انتهای شما…

أللهم عجل لولیک الفرج …