۰۱ اسفند ۱۳۹۶ |

زخم های ماندگار؛

متن اولین قسمت مستند ویژه جانباز حمید حق‌شناس

ما در روابط عمومی گروه تلویزیونی از آسمان، برای ثبت در تاریخ و آشنایی بیشتر مراجعه کنندگان، حرفهای شنیدنی مصاحبه شوندگان در برنامه های تولیدی را پیاده سازی کرده و به همراه بخش هایی از گفتار متن همان برنامه به حضور پیشکش می کنیـم.

image_pdfimage_print

گاهی خواندن چند خط از حرفهای یک جانبـاز و خانواده اش، دروازه های شهر عشق را به روی ما می گشایـد. کافی است در قلب و پنجرۀ احساس ما بسته نباشد.

ما در روابط عمومی گروه تلویزیونی از آسمان، برای ثبت در تاریخ و آشنایی بیشتر مراجعه کنندگان، حرفهای شنیدنی مصاحبه شوندگان در برنامه های تولیدی را پیاده سازی کرده و به همراه بخش هایی از گفتار متن همان برنامه به حضور پیشکش می کنیـم. بادا که مورد عنایت شهیـدان قرار بگیـرد.

 

قسمت نخست از روایت: زخم های ماندگار

راوی: سال ۱۳۹۲ ، تهران ؛ یک روز نسبتاً گرم پاییزی …

خیابانهای قدیمی شهر دست به دست هم می دهند تا ما به فلکۀ چایچی در شرق تهران برسیم … میدانی که حالا نام بزرگ شهیدان بر آن نقش بسته است … کمی آنطرف تر از آن میدان کوچک و قدیمی ، مردی که رفت تا افقی به خانه برگردد منتظر ما بود … قصۀ ما در همین لحظه آغاز می شود … یکی بود که هنوز هم هست با این تفاوت که آنروزها عمودی بود حالا افقی …

نام شخصیت اصلی داستان ما ، حمید حق شناس است ، جانباز قطع نخاع گردنی … مردی که سالهاست در لحظۀ شهادت زندگی می کند … حق شناس بر روی یک تخت ساده ، به ما خوش آمد گفت … شاید برخی به ما خرده بگیرند ولی بگذارید اینگونه بگوییم: حمید با تمام احساسش ، در برابر ما ایستاد و به ما خوش آمد گفت …

 

حضور در جبـهه از دوران دبیرستان

جانباز: بنده حمید حق شناس هستم متولد سال ۱۳۴۳ تهران. ما عضو انجمن اسلامی مدرسه خودمان بودیم. تهران می‌رفتم همین خیابان دروازه شمیران. مدرسه شهید سروندی. ما توی مسجد محل پایگاهی داشتیم بعداً اعزاممون کردند برای آموزش. گفتند بچه‌هایی که تو بسیج ثبت نام کردند آموزش نظامی و آموزش بسیج ببینند. سال ۵۸ من توی شهر همدان منطقه عباس آباد آموزش نظامی دیدم. چون ما اصالتا برای اسد آباد همدان هستیم. تابستان آن سال رفتیم دوره آموزش نظامی را دیدیم. یک آقایی بود اون روز یادم میاد به نام آقای امینی مسئول انجمن اسلامی و معاون مدرسه بود. یک دفتری بود توی آموزش پرورش، معاونت اعزام. بچه‌های دبیرستان و کسانی‌که داوطلب بودند اعزام می‌کردند. ما وقتی رفتیم آنجا دیگه تقریبا دیر شده بود. ساعت‌های آخر بود چون نتوانسته بودم زودتر از آن برم توی اون مکان ثبت نام. گفتند: حالا حق شناس تو برو ما بعدا برایت پرونده تشکیل می‌دهیم. منظور این که ما تو عملیات رمضان همینطور بدون اینکه ثبت بشود و پلاک بگیریم، رفتیم آنجا. وقتی هم برگشتیم گفتند: حالا خدا قبول کند رفتی و آمدی، دیگه برای سری بعد اسمتو می‌نویسیم. آن موقع هم بچه‌هایی که توی جنگ شرکت می‌کردند چون کلاس‌ها رو به طور مستمر شرکت نمی‌کردند، یه فرمی می‌دادند بچه‌های جنگ می‌دانند به اسم فرم شماره ۱ و ۲ و ۳ هر کسی به نسبتی که تو جنگ بود کلاس‌های جبرانی می‌گذاشتند یا اجازه می‌دادند تو امتحانات خرداد یا شهریور که نبودیم، در دوره آبان و آذر امتحان بدهیم. سال ۶۳ دیپلمم را گرفتم. کنکور شرکت کردم.

راوی: بزرگیِ عدد شهدای دانش آموز ، تمام ماجرا را بی مقدمه شرح می دهد … بیش از ۳۶ هزار شهیـد دانش آموز یعنی : دل نشان شد سخنم ،  تا تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد …

بالأخره قفل زبانش گشوده شد و از روزها جنگ برای ما تعریف کرد … از روزهایی که در آتش پروانه سوزِ عملیات رمضان شرکت کرد … حمید حق شناس بارها در جبهه مجروح شد اما همچنان کوله بار ایمانش ، پُر از شوق پر کشیدن بود …

 

 

اخبار ضد و نقیض جنگ / اعزام مجدد به جنگ در دوران دانشجویی

جانباز: بعد دانشگاه ابوعلی سینا همدان رشته ساختمان‌های بتنی قبول شدم و رفتم دانشگاه. سال ۶۴ عملیات والفجر ۴ بنده با همون بچه‌های استان همدان و دوستان دانشگاهی‌مان اعزام شدیم منطقه فاو. تقریبا آن دوره اعزام، واسه من ۳ ماه طول کشید. من بعد از آن برگشتم دانشگاه. دیگه دانشگاه بودم چون درس‌هایم خیلی عقب افتاده بود. من دانشگاه بودم که گفتند عراق حمله کرده اومده اسلام اباد رو گرفته. خبرهای ضد و نقیض می‌آمد. اخبار هم درست اطلاع‌رسانی نمیشد. گفتند نیروهای منافقین تا کرمانشاه آمدند و کرمانشاه دارد به تصرف نیروهای عراقی در می‌آید و داره سقوط می کنه. اصلا برای ما یک حالت شُکّه کننده بود که چرا اینجوریه. من یادمه اون روزها  من خودم به شخصه واقعا احساس خجالت می‌کردم. احساس شرمندگی می‌کردم. احساس این می‌کردم شاید ما تو جنگ سفت نبودیم که این روزها را ببینیم. بعد از آن امدم رفتم سپاه و جزء نیروهای بسیجی اعزام شدیم. یک محوری بود بین سقز و دیوان دره که به سمت شمال می‌رفتی دست چپ می‌رفت روی نوارمرزی. آن موقع بهش می‌گفتند محور شهید مطهری. اسم روستاهایش را یادم نیست. اسم‌هایی بود که تو جنگ به محورهای خاصی اسم گذاری می‌شد. در آنجا درگیری بود. ما با فرمانده گردان و یکی دیگر از بچه‌ها با یک جیپ ۱۰۶ می‌رفتیم هر روز هم کمین می‌زدند در آن منطقه. آنجا به این بچه‌هایی که توی پایگاه بودند سر می‌زدیم. بین یکی از این روستاها ما کمین خوردیم. جیپ ما توی پیچی بود که زدند و ماشین ما رفت داخل دره. من در آنجا مجروح شدم و همین مساله اصلیم که از گردن آسیب دیدم، ضایعه نخاعی برایم پیش اومد.

راوی: حرف ، حرف عشق است … حرف عشق را از کسی باید شنید که تن به تیغ روزگار سپرده است و اینچنین سر به راه خانۀ دوست شده … حمید را باید فهمید ، او دیدنی و شنیدنی نیست …

 

سختی دوران جانبـازی / احساس شادی از نفس کشیـدن در این مملکت

جانباز: اگه وارد جزئیات بشویم شاید به درازا کشیده شود. یک کسی که هیچ حرکتی ندارد. هرکسی می‌تواند پیش خودش این تجسّم را بکند. کسی که از نوشیدن آب و خوردن غذا و مسواک و رفت و آمد هیچ کاریش را نمی‌تواند بکند این فشار به خانواده‌اش تحمیل باشه چه فشار سنگینیه. ولی میگویم با همه این مشکلات و همه این‌ها من فکر می‌کنم که خود من حداقل بهای ناچیزی را دادم برای این انقلاب. آن احساس شادی ای که در نفس کشیدن توی این مملکت تو این نظام دارم خیلی بیشتر از آن ناراحتی است که دارم به طبع تحمل می‌کنم. به طور شبانه‌روز و در دقایق زندگی، من درگیرم. خانواده‌ام خیلی خسته می‌شوند ولی بنده خداها جلوی من شکوه نمی‌کنند. پشت سرم یک چند لحظه که میگذره خودشون آروم میشن و ساکت می شوند، شاکر خداهستند. چون خیلی راحت میشه این بار را کمتر تحمل کنند. یعنی من را آسایشگاه بفرستند یا پرستاری بیاد از من مراقبت کند ولی اینها قبول نمی‌کنند.

راوی: مادر حمید ، جوانی اش را نذر بودن فرزند کرده است … حق شناس می گفت در تمام این سالها ، پدر و مادرم حاضر نشدند حتّی برای یک‌روز مرا به آسایشگاه جانبازان بسپارند … پدر و مادری ، از سال ۱۳۶۷ تا به امروز و روزهای نیامده ، پرستار تن زخمی پرستوی آرزوهایشان شده اند … کاش حضرت حافظ اینجا بود این همه عشق را با واژه هایی صبور ، غزل می کرد …

 

 

یک ماه بی خبری از قطع نخاع شدن حمیـد / فقط خدا از حال حمیـد با خبر است

مادر جانباز: وقتی که اومدم بالاسر حمید اقا دوستانش مثل برادر بودند. نسبت فامیلی داشتیم و با ما خیلی صمیمی بودند. آمدند روی حمید اقا رو کشیدند بالا. گفتند: دستش هست پایش هست. هیچ چیزیش نیست. ناراحت نشو. منم تا یک ماه اول نمیدانستم. می‌دانستم که گردنش شکسته ولی چون که ۲۷ کیلو وزنه روی سرش آویزون کرده بودند. از پشت سرش اویزون بود به تخت. بعد من هی می گفتم چرا حمید دست و پایش را تکان نمی دهد؟ برگشتند گفتند بخاطر اینکه وزنه ها رو سرشه. دیگه بعد از یکماه من متوجه شدم که حمید اقا تا آخر عمرش همین سختی ها و همین ناراحتی ها هست دیگه.

سختی‌هایی که ایشون میشکه فقط خدا میدونه . من همیشه میگم این بچه‌های شهید، به لقاء الله پیوستند و یک آن راحت شدند ولی واقعا این بچه‌های نخاعی که ما باهاشون سرو کار داریم. البته جانبازای دیگه سختی های خودشون رو دارند. ولی واقعا زندگی قطع نخاعی های گردن خیلی مشکله.

شما تصور کنید که یک مژه می افته تو چشم ایشون. این مژه با چه سختی هایی باید از چشم ایشون در بیاد. این کوچکترین کارشونه . بعد زندگی سختیه دیگه ولی ایشون با تمام صبر و مقاومت تا الان الحمدالله، خدا روشکر مقاومت کرده و ایستادگی کرده.

همینجور خونه بود بیهوش شد و رفت تو کما. دیگه ما بردیمش بیمارستان ساسان. یک ما توی کما بود. بعد یک ماه همینطوری خود به خود به هوش اومد.

راوی: با مادر جانباز که هم کلام شدیم ، سخن گونه اش تغییر کرد … او گله ای از روزگار نداشت و چیزی از دردهایش برای ما نگفت … تا شدم حلقه بگوش در میخانۀ عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم …

مادر ، پسرش را مهیای نماز می کند … به گیرنده های خود دست نزنید ، این تصاویر حقیقی است … حقیقتی که فقط بر دلهای شکسته اثر ، ظهور می کند … به عارفان واصل بگویید ، عبادات شبانۀ شما مقبول تر است یا وضوی اجاره ای این مرد عاشق …

 

 

سه روز غذا نخوردم / بار مسئولیت بر دوش مادر ماست

برادر حمید: دقیقا یادمه حدودا ۳ روز هیچی نمی خوردم. یعنی وضعیت روحی خیلی بدی داشتم. اون موقع هم خیلی وضعیت ظاهری ایشان ناجور بود چون وزنه های زیادی اویزون کرده بودند به سرش کشش می دادن که مهره ها برگرده. خوب معمولا کسانی که نخاعی میشن تا یک سال یک سال و نیم وضعیتشون اصلا مشخص نیست. طول میکشه. چون باید زمان بگذره تا مشخص بشه سطح ضایعه در چه حدی است. خیلی سخت بود. حالا الحمدالله پشت سر گذاشتیم. ما هم واقعا از خدا شاکریم که تونستیم خدمت به ایشون کنیم. التبه کار خاصی هم من انجام نمیدم. چون بیشتر کارهایی که انجام میشه توسط مادرم هستم. چون تقریبا از زمانی که ازدواج کردم، میام کاری باشه انجام میدم  ولی واقعا بار مسئولیت ایشون با مادرم هست.

 

 

راوی: در تمام این سالها ، برادر حمید همراه و همسنگر او بوده و هست … حرفهای او هم شنیدنی بود … شنیدیم ولی شنیدن کجا و تحمل بی منّت این همه رنج کجا …

سیر زندگی در این خانه ، طبیعی و عادی است … حق شناس گاهی کتاب می خواند و گاهی با مادر ایثارگرش درد و دل می کند … هر چه هست بوی پاکی و صفا می دهد …

 

 

زخم های بیست و چند ساله / حمید هنوز هم بچه مسجدی است

پدر حمید: از من خواستند راجع به حمید، شهید زنده صحبت کنم. آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. حمید احتیاجی به صحبت های من ندارد که من بگم از اینکه پدرشم این بچه چه‌ها میکشه. شما ببینید  یک بچه که مریض بشه اگه یکی دو روز طاق باز بخوابه این خانواده بهم میریزه از هم می پاشه ولی حمید قریب ۲۶، ۲۷ ساله طاق باز می خوابه. الان من برش می گردونم حمید رو به سینه می چسبانم. مادر، بنده خدا پانسمان میکنه الان پانسمان حمید به عهده مادرش هست. مخصوصا برادرش سعید اونم بنده خدا خیلی زحمت میکشه. حمید را یه موقعی این ور اون ور میبره یه موقع به مادر کمک میکنه میاد یه موقع میاد می برد حمام در وقتش. پشتش باید اب بخوره باید نظافت بشه که یه دفعه زخم ها زیاد نشه. الان ۲۰ و چند ساله این بچه پشتش زخمه. هیات میره مسجد میره. سوگواری میره. یه موقع بعضی از این رفقا دعوتش میکنن. می بینی ساعت ۶ بعد از ظهر رفته ساعت ۱ نصف شب برمیگرده خونه. هر چی بیشتر بشینه روی ویلچرش زخمش بیشتر میشه. اینا زحمتش به عهده مادرشه.

راوی: با پدر جانباز صد در صد روایتمان همکلام شدیم … حرفهای پدر حمید ، بوی سوختگی می دهند … بوی سوختگی جگر … پیرمرد زبانش نرم و احساسی است اما غرور مردانه اش اجازه نمی دهد سفرۀ دلش گشوده شود …

باید پدر بود و از داغ ۲۵ سالۀ فرزند خبر داشت تا این دل گفته های نا شنیده ، در جان ما اثر کند … او ربع قرن است که از شهیدش پرستاری می کند … این پدر و آن مادر هر چه از توان و قدرت در کف خویش داشتند ، به پای فرزندشان ریختند …

 

زیاد شدن عوارض جانبازی / سختی پرستاری از جانبازان قطع نخاع گردن

جانباز: هرکسی که ضایعه نخاعی داشته باشه حتما مشکلات کلیوی داره. مشکلات اورولوژی داره. دیگه همه قسمت های بدن درگیره. من از گردنم که این مساله اتقاق افتاده. بالاتر از گردنم مشکل داره، فکم ضربه خورده شکسته. در هر صورت همیشه عوارضش سال به سال شاید ماه به ماه داره بیشتر میشه. مثلا استخوان سازی میکنی کلیه هات سنگ میاره عفونت میکنه، کار نمیکنه. دائم درگیر این هستم. بهتر نشدیم سال به  سال عوارض دیگری هم میاد مزید بر علت میشه. مشکلاتمان بیسشتر میشه. من فقط خودم تحملش میکنم. منتها بقیه باید درگیر بشن مکشلات ما را دفع کنند، رفع کنند. هم جلوگیری کنند واسه ما سخت نشه. زخم نشیم و مراقبت کنند که یکسری بیماری ها سراغ ما نیاید. این بیماری هایی هم که داریم زخم شده باید پانسمان کنند. مشکلات داریم. هم خودم هم خانواده هم هرکسی به یک نوع. خواسته خداوند چی واسه ما مقدر کنه ولی اینطور بوده همیشه. هر کی به مانزدیک تره اونم باید باید به هر نسبتش مشکلات بنده رو تحمل کنه. درگیر مشکلات ما بشه.

راوی: اینجای داستان را درِ گوشی می گوییم تا گوش نا محرم نشنود : مردی در سرمای شب دندانهایش از سرما به هم می خورند و قادر نیست خودش را گرم کند و … بگذریم ، آن مرد حاضر نشد کسی را از خواب بیدار کند ….

 

ما مدیون شهدا هستیـم / خداوند به رهبر انقلاب عمر باعزت و طولانی بدهد

جانباز: تو گردان بچه ها باهم دست به دست هم میدادند صیغه برادری میخوندند. من با این شهید حمید رضا اورعی اون سال صیغه برادری خوندیم با هم برادر شدیم. انشاالله این شهید دعاگوی ما باشند. انشاالله ما رو شفاعت کنند.

من واقعا به این معتقدم که این شهدا همه هستیشون رو به خاطر خدا دادند. اگر ما انشاالله یه مقداری طهارت روحی داشه باشیم میتونیم با این شهدا ارتباط داشه باشیم. حوائجمون خواسته هامون رو از اینا بخواهیم که این شهدا دعا کنند خدا دعاهای ما رو مستجاب کنه. انشاالله که همه شماها همه جوونا در پناه خدا باشند . انشاالله هممون مشمول دعاهای شهدا باشیم. انشاالله تو درس تحصیل و زندگیتون موفق باشید.

انشاالله خداوند به رهبر انقلاب عمر باعزت و طولانی بده ما دعاگویشان همیشه هستیم. انشالله پرچم این انقلاب به دست ایشون به دست حضرت مهدی برسد. حالا خیلی ها میگن دوست داریم ایشون رو ببینیم. منم دوست دارم ولی واقعا راضی نیستم حتی ثانیه ای از وقت ایشون گرفته بشه که من ایشون رو ببینم. انشاالله خدا وجود ایشون رو از جمیع بلیات محفظو ظ کنه توفیق به همه بده انشالله پیروی کنند.

    راوی: حمید حق شناس در ابتدای جنگ دانش آموز بود و در انتهای آن دانشجو … او هم رزمندۀ جبهۀ جنگ بود و هم جهادگر میدان دانش … حمید خوش اخلاق شهر قصۀ ما ، در هنگامۀ شهادت آرامش ، از سنگر دانشگاه به آوردگاه مردانگی هجرت کرده بود …

خدایا! حرف آخر این برنامه درد دل ما با ذات حکیم و رحیم توست. ما در انتظار دوازدهمین فرزند حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) پیر شدیم و هنوز پرده‌های غیبت نیفتاده‌اند. خدایا این بار خون بیش از یک صدو هشتاد و هشت هزار شهید دفاع مقدسمان را به میدان دعا آورده ایم تا به حرمتشان فرج منتقم غم های شیعه را طلب کنیم.

 

6

دیدگاه‌ها

  1. عباس :

    ممنونم از راه اندازی این سایت. اقدام شایسته ای است. موفق باشید.

  2. محسن :

    تشکر از اقدام زیبای شما

  3. مطالعه زندگی این جانبازان سراسر درس و عبرت است

    • babak nodoust :

      خیلی ممنون
      در آینده ای نزدیک انشالله بخش دریافتی از مخاطبان (فیلم و عکس و …) راه اندازی خواهد شد.
      امیدواریم که بتوانیم کمکی در راه فرهنگ ایثار و جهاد برداریم.