۰۱ اسفند ۱۳۹۶ |

یادداشت

سلام آقای شهید

راستش نمیدونم صدای من رو می شنوید یا نه. بابا سعیدم که میگه می شنوید خودش هر شب جمعه که میاد کنار مزار شما کلی باهاتون حرف میزنه و درد دل می کنه ولی، ولی من بلد نیستم مثل بابام با شما حرف بزنم ...

image_pdfimage_print

سلام آقای شهید
آقا اجازه! میخوام چند کلمه با شما حرف بزنم. آخه پدرم هر وقت دلش میگیره عکسای شما رو میاره و با شما حرف میزنه. آقا شهید اجازه، منم دلم گرفته میخوام با شما حرف بزنم …
راستش نمیدونم صدای من رو می شنوید یا نه. بابا سعیدم که میگه می شنوید خودش هر شب جمعه که میاد کنار مزار شما کلی باهاتون حرف میزنه و درد دل می کنه ولی، ولی من بلد نیستم مثل بابام با شما حرف بزنم …

photo_2016-07-15_14-17-38

آقای شهید! بابا سعید همیشه میگه خوشا بحال شهداء اونا رفتند پیش خدا. البته من نمیدونم پیش خدا کجاست ولی حتماً خیلی جای خوبیه که بابام آرزو داره شهید بشه. اما من دوست ندارم بابام بیاد پیش شما …
شبا وقتی صدای سرفه ی بابام بلند میشه خیلی می ترسم، مامانم میگه اینا اثرات شیمیاییه. یه روز وقتی داشت با داداشم حرف میزد یواشکی به صحبتاشون گوش کردم. مامان می گفت اوضاع ریه ی بابا سعید خرابه. راستش رو بخواید بابام این روزا خیلی سخت نفس میکشه.

آقای شهید اجازه! نمیدونم شما اونجا تلویزیون دارید یا نه. تو تلویزیون هر روز برنامه های قشنگ و جالب پخش میشه. آدمای تو فیلما همشون خوشحالند، سوار ماشینای قشنگشون میشن و میرن شمال کشور کنار دریا. راستش ما هم قبلاً ماشین داشتیم، پارسال بابام فروختش. داداشم میگه داروهای بابام خیلی گرونه …
بگذریم! هر سال هفته ی دفاع مقدس که میرسه خیلی از آدمای غریبه میان خونه ی ما. چند نفر هم با اونا میان و مدام ازشون عکس میگیرن اما نمیدونم چرا هر وقت میخوان عکس بگیرن به عکاسشون میگن یه جور عکس بگیر که خرابی دیوار خونه معلوم نشه. از مامانم پرسیدم اینا کین ؟ با خنده گفت این آقایون محترم مسئولین شهرمون هستند …

آقای شهید! از خانوم معلممون شنیدم که میگفت شما حاجت دل دیگران رو بهشون میدید. من از شما فقط یه خواهش دارم، شما رو بخدا کمک کنید بابام خوب بشه. دعا کنید وقتی سرفه میکنه از گلوش خون بیرون نیاد. من هرشب تو نمازم دعا میکنم که کپسول اکسیژن بابا سعیدم نصفه شب تموم نشه …

آقا اجازه! من همیشه چادر سرم می کنم چون بابام یادم داده شما شهداء پیامتون حفظ حجاب بوده. اما نمیدونم چرا یعضیا تو شهر ما، پیام شما رو فراموش کردند … شاید هم پیام شما بهشون نرسیـده.
مامانم همیشه برای شما خیرات پخش میکنه. نون و خرما ، حلوا و یا شکلات و شیرینی. مامان میگه این کار باعث خوشحالی شما میشه … منم دیروز برای شما عکس بابا سعید رو کشیدم. اما قشنگ نشد چون صندلی چرخدارش رو خوب بلد نیستم بکشم. آخ یادم رفت بگم که بابام دو سه ساله با ویلچر حرکت می کنه …

آقای شهید! اینروزها بانک ها خیلی جایزه میدن، جایزه های خیلی خوب. بابا سعید گفته برام یه حساب قرض الحسنه باز میکنه. شما دعا کنید منم یکی از برنده های این دوره باشم. اگه جایزه اصلی رو برنده بشم خیلی خوب میشه. برای بابام هر چقدر بخواد دارو میخرم … برای مادرم هم یه چرخ خیاطی برقی که دیگه دستاش خسته نشه …
من پنجشنبه ها رو خیلی دوست دارم … چون میایم پیش شما … خیلی خوش میگذره … بابا سعید همیشه از شما برای ما تعریف می کنه … از نمازاتون ، از خنده هاتون ، از خوبیاتون … یه مرتبه! برام از غلامحسین صحبت کرد . برام گفت که ۳ روز بعد از عروسیش رفت جبهه و شهید شد … بابا سعید میگفتش که دانشجو بوده و هیچ خواهر و برادر دیگه ای هم نداشته …

آقای شهید! هر وقت میایم سر مزار شما، بابام هی با خودش میگه: رفیقانم دعا کردند و رفتند / مرا زخمی رها کردند و رفتند … بعضی وقتا هم که یکی از دوستاش شهید میشه میگه: رفیقان می روند نوبت به نوبت / خدایا نوبتم کی خواهد آمد …
خیلی دلم گرفته. آخه دیروز تو کلاس معلم گفت انشاء بنوسید. موضوعش هم این بود تابستان خود را چگونه گذراندید ؟ … من ننوشتم که ما دیگه نمیتونیم مسافرت بریم. ولی نوشتم که امسال تابستون دو بار رفتیم بیمارستان جانبازان و چند بار هم رفتیم گلزار شهدا …

آقای شهید! دیگه حرفام تموم شد … اما نه! … یه جیزی یادم رفت بگم … این حرفای من پیش خودتون بمونه. به بابا سعیدم هیچی نگید، آخه یه وقت فکر می کنه من دیگه خسته شدم و نمیتونم ازش پرستاری کنم. اما من میخوام داد بزنم و به همه بگم که بابای من بهترین بابای دنیاست …

نویسنده:حمیدبناء