۰۱ اسفند ۱۳۹۶ |

دل‌نوشته

کاش مسئولین امر ما را هم انتخاب کنند

کاش می شد تو تمام میادین شهر یه تابلوی بزرگ نصب کنیم و روی اون با خط نستعلیق بنویسیم تا بهشت حضرت زهرا(س) راهی نیست با احتیاط زندگی کنیم.

image_pdfimage_print

یه جایی تو شهرستان ری هست که بهش میگن بهشت حضرت زهرا (س). راستش این مکان بزرگترین گورستان کشور ماست. اونجا برای بچه های ری و تهران آخر خط زندگی تو این دنیاست.

   بهشت حضرت زهرا (س) اینروزها برای خودش کلان شهری شده! یه کلان شهر با چند صد هزار نفر جمعیت، دو ایستگاه مترو و کلی خونه و خیابون. تو این شهر بی هیاهو و آروم، اقشار مختلف مردم بدون توجه به دهک های اقتصادی و یا عناوین اجتماعی پذیرفته می شوند! بی تردید بزرگترین ساکن این شهر مرد افسانه ای تاریخ ایران و اسلام، امام خمینی(ره) هستند.

   کاش می شد تو تمام میادین شهر یه تابلوی بزرگ نصب کنیم و روی اون با خط نستعلیق بنویسیم تا بهشت حضرت زهرا(س) راهی نیست با احتیاط زندگی کنیم. البته با عرض تأسف و تأثر شدید باید به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان برسانیم که رعایت قوانین زندگی اسلامی تو پایتخت جهان تشیع نیاز به پلیس و زور داره! وای بر مسلمونی ما … بگذریم.

   نمی دونم کی نوبت ما میشه که با یه خودروی مرسدس و تشریفات قانونی و غیر قانونی ساکن این شهر بشیم. به قول بچه های کف بازار دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! آخرش با چند متر پارچه سپید همه ما باید راهی خونه بخت بشیم. بختی که خودمون تو زندگی ساختیمش! شاید به همین علت باشه که برخی از همشهریان ما تو تهران روزهای تعطیل میرن به کوهستانهای اطراف شهر و با حرکات موزون و نوشیدنیهای سرگرم کننده به مرگ فکر می کنند.

   کلان شهر بهشت حضرت زهرا(س) محله های زیادی داره که بهشون میگن قطعه! بعضی از این قطعات مخصوص اقشار خاصی مثل هنرمندان، نام آوران و ورزشکاران ساخته شده اند. تو بین قطعات خاص چند تا قطعه خیلی ویژه هستن و فقط از ما بهترون حق سکونت توی اون قطعات رو دارن. ما خیلی اصرار کردیم حتا حاضر شدیم پول بدیم ولی اجازه ندادن اونجا ساکن بشیم. مسئولین مربوطه میگن اونجا مخصوص برگزیده هاست، اگه شما هم متقاضی سکونت تو قطعات ویژه هستید باید تلاش کنید تا انتخاب بشید.

   ما چند روزی توی شهرمون به دنبال راههای انتخاب شدن همه جا رو زیر و رو کردیم. دانشگاه، مدرسه، فرهنگسرا، خیابون، مترو، سینما، تلویزیون، کتاب، نشریات و هر جایی که احتمال می دادیم یه نشونه ای از ساکنین قطعات ویژه پیدا بشه، اما هیچ ردی از اونها پیدا نکردیم. از هر کسی که پرسیدیم چطور میشه ساکن قطعات ویژه بهشت حضرت زهرا(س) شد، سرش رو به طرفین تکون داد و گفت متأسفانه نمیدونم.

   آخر به این نتیجه رسیدیم که باید بریم سراغ خود ساکنین قطعات ویژه تا شاید خودشون راه انتخاب شدن رو به ما نشون بدن. به اونجا که رسیدیم تازه متوجه شدیم که شهادت یه انتخابه! خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردیم با شهداء رفیق شدیم.

   یه پسر جوونی به اسم ناصر باغانی برای ما گفت که چطور از دانشگاه امام حسین (ع) فارغ التحصیل شده. یه مرد زاهد هم برامون از تحصیلش تو آمریکا و مبارزاتش تو لبنان حرف زد. اونجا یکی هم بود که خیلی با اقتدار و جذاب سخن می گفت. بهش می گفتند مسیح کردستان. اون روز بین شهداء خیلی خوش گذشت. سی هزار ستاره که بعضی از اونها اسمشون مشخص نبود نقاط تاریک دل ما رو روشن کرده بودند.

   فردای اون روز تو شهر احساس غربت بیشتری می کردیم. از اینکه کلان شهرمون هیچ ردی از شهدا نداشت و مردمش نشونی قطعات ویژه رو بلد نبودند، خجالت می کشیدیم. میخواستیم بریم شهرداری و پیشنهاد بدیم که مسئولین مربوطه کنار تورهای تهران گردی، یه تور یک روزه دیدار با شهداء هم بذارن اما دیدیم این کار رأی نداره به همین علت زود پشیمون شدیم.

   تصمیم گرفتیم هر طوری که هست ما هم انتخاب بشیم. تو اولین قدم به خودمون قول دادیم هر کاری می کنیم برای رضای خدا باشه. با خودمون عهد کردیم مثل شهدا تا آخرش زیر سایه ولایت بمونیم.

راستی شما نشانی مزار شهدای شهرتان را بلدید ؟

دیدگاه‌ها